نفرین گیلاس

هر که هستی بیا! اگر که رویا پردازی یا که اگر پر از امید و آرزویی... اگر دروغگویی یا اگر مشتاق لوبیایی سحر آمیز هستی, بیا...بیا و کنار آتش من بنشین, تا با هم داستانهای طلایی ببافیم! بیا! بیا!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٧ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط سه نقطه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط سه نقطه نظرات ()

دست من را بگیر

تو را به جایی میبرم که در رویای رویاهایت هم آنرا ندیده باشی

 

دست مرا بگیر،

تو را به دشتی میبرم، وسیع!

چنان سبز که چشمهایت تب کنند

تو را به آسمانی پرواز میدهم،

ابرهایش همرنگ خورشید،

ستاره هایش بی غبار.

به اقیانوسی می اندازمت،

هم اندازه ی حوض خیالت.

زمین را میگویم برایت بخواند،

آواز فراموش شدگان را

باران را میخواهم،

یادت بدهد از نو

معنی "تر شدن" را

 

 

دست من را بگیر

حیف است این دنیا بدون تو

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط سه نقطه نظرات ()

 

امتحان فیزیک و سین و سین و سین و سین و سین و سین و سین و

به به!

دو سوال قشنگ، جمیع دوستان، تکه ای پیتزا، حالشو ببر،

به به!

سوییچ گمگشته بازآید به کنعان غم مخور، در باز و بچسب و سوشیتو بخور،

به به!

آه و آه، دستمال و دماغ. شتر و هابز و مغناطیس،

به به!

نقشه ی شوم و، جون و جون و، چت و وبلاگ،

همه با هم:

به به!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط سه نقطه نظرات ()

این هم از سال 89... نفهمیدم کی شروع شد و کی تمام. چه بد! اینکه آدم حساب روزها از دستش در بره نشانه ی اینه که یک جای کار بدجوری معلوله.

گرچه از شروع و پایان این سال چیزی نفهمیدم، اما وسطهای سال من به شخصه یک چیزهایی فهمیدم که بد نیست این آخر سالی یک نگاهی به آنها بندازیم و ببینیم که من توی این یک سال به چه نتایجی رسیدم و به چه نکاتی پی بردم...  

 نتیجه گیری اول که بزگترین و سنگینترین نتیجه گیری زندگیم بود:

"من بزرگ شدم."

 هیچ حرف و شکی هم توش نیست...متاسفانه. تموم شد رفت.

 در پی نتیجه گیری اولی به این نتیجه رسیدم که "بزرگ شدن" بدترین چیزیه که تا به حال برای من اتفاق افتاده.

و در پی نتیجه گیری اولی و دومی، به این نتیجه رسیدم که "بزرگ شدن" احتمالا بدترین چیزیه که برای کل بشریت اتفاق افتاده... باور کن.

 آخرین نتیجه گیری هم این بود که خداوند یک مقدار شوخ طبع هستند. به این نتیجه رسیدم چون فکر میکنم در این سالی که گذشت، خدا تصمیم گرفت که با من یک شوخی بکنه:

 هر آرزویی که از دوران بچگی داشتم را برآورده کرد.

 اما من دیگه بچه نبودم. 

خیلی ممنون واقعا.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط سه نقطه نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت